زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هجدهم

سلام مامانم خوبی عزیزم فدای تو و ناز و نوزت بشم که نمیای پیش من گلکم امروز دهمین روزه که امپولم رو زدم ولی هنوز پری نیومده ممکنه که تو اومده باشی تو دل مامانی؟؟؟؟
5 آبان 1391

نامه هفدهم

سلام عزیز دل مامان الهی من قربونت برم که تو دنیا هیچکیو مثل تو ندارم عزیز دلم  خودت که حتما میدونی و فهمیدی که چی شده دیدی بابایی حسین چی گفت........ دیدی  چطوری  همه چیز رو نادیده گرفت.... دیدی  چطوری چشماش رو بست و به همه چیز و به من پشت کرد ..... دیدی  ؟؟؟؟؟؟؟؟   تو هم با من گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟  اخه گریه بی صدا چه فایده داره؟؟؟؟؟ دلم یه گریه از ته دل میخواد یه ضجه بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد دنیا صدای گریم رو بشنوه..... اخه اونا دنیای من بودند  .... همیشه بادیدنشون شاد شاد میشدم شادیای خودم رو باهاشون تقسیم میکردم بابایی حسین مثل بابای خودم بود ... از ...
30 مهر 1391

نامه شانزدهم

سلام عزیز دل مامان چقدر خوبه که تو رو دارم که باهات حرف بزنم احساس میکنم تو هر روز اینجا منتظر منی که بیام باهات حرف بزنم امشب یه شب خیلی سخت بود  خیلیــــــــــــــــــــــــــِی  سخت عزیز دل مامان  عمه امروز کارتهای عروسی رو پخش کرد  دیشب بابات تو فکر بود که موضوع شوهر عمت رو به بابای حسین بگه یا نه  که ای کاش میگفت امشب که عمه صدیقه اینجا بود  عموت به بابا زنگ زد و گفت که موضوع رو به بابایی حسین بگه اولش به عمه اینا گفتیم  باورشون نمیشد  عمه هم کلی سرزنش کرد که چرا زودتر نگفتیم اخه نمیشد ... اونا وضع ما رو نمیدونستن ...  یه چیزی بین بهت و ناباوری  انگار که نباید این مشکل وجود د...
28 مهر 1391

نامه پانزدهم

سلام عزیز دل مامان چند روز پیش خوابت رو دیدم خواب دخمل ناز که تو بودی و میخواستن به من بابا بدنش خوابیده بودی رو زمین و وقتی من رو دیدی چنان خودتو لوس کردی که دلم غش رفت برات و عاشقت شدم بابات اومد  اول میگفت نمیخوام ولی بعدش که دیدت  وااااااااااااااااااای  خیلی دوست داشت اصلا ازت جدا نمیشد ای کاش تو واقعیت هم پیش من میومدی و میموندی
24 مهر 1391

نامه پانزدهم

سلام عزیز دل مامان محرم خیلی نزدیکه  پارسال روز حضرت علی اصغر رفتیم مصلی چقدر لباس علی اصغری خریدم برات... امسال که قسمت نشد بپوشی  ولی سال دیگه هستی که بپوشیشون؟؟؟ مامانی معصوم خیلی نذرها برات کرده هاااااااااااااا میخواد بره پارچه مشکی بخره اگه تو امسال محرم تو دل مامانت بودی که یه روضه برای حضرت علی اصغر تو خونه ننه میگیره  و مصلی تهرون هم شیرینی میده زیاد وقت نداری ها.....................  یه ماه مونده گلم
23 مهر 1391

نامه چهاردهم

یه وقتایی حس میکنم یه سری از کلمه ها در مورد من صدق نمیکنه و بهم اصلا نمیاد کلماتی مثل :::  بچم--- حاملگی---- زایمان---- شیر دادن-----مامان و یه عالمه کلمه دیگه از این جنس
22 مهر 1391

نامه دوازدهم

سلام عزیز دل مامان دیروز یه عالمه برات نوشتم   ولی وقتی اومدم پای کامپیوتر همش پریده بود احساس میکنم که یکی مطلبام رو خونده   اینم شانس من  هرجایی که دلم میخواد حرفام رو بنویسم یکی پیدا میشه و لو میره  ای کاش حداقل خودش بیاد وبهم بگه که من بدونم کی اینجا رو خونده و کمی خیالم راحت بشه فعلا مینویسم ولی شاید بعدا ادرس رو عوض کنم  هر چند که این ادرس رو خیلی دوست دارم   از اینجا گفته بودم که پریشب شب خیلی بدی بود  من بابا سر موضوع بیخود بحث کردیم و من واقعا غصه خوردم  دیشب که با بابا صحبت میکردیم بهم گفت که تقصیر خودته  دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم  خیلی خسته ام و اصلا حوصله زندگی کردن ن...
21 مهر 1391